تبليغاتX
دنیا ملعبه ی دست یهود

مقاومت ۲۲ روزه مردم غزه و سکوت سران کشورهای عربی مرا بر آن داشت تا تحقیق جامعی در مورد خیانت اعراب انجام دهم،  و به همین منظور مطالبی را جمع آوری کرده ام که در اختیار شما عزیزان قرار می دهم.


+ روز یکشنبه 29 اسفند1389در ساعت 0:0 نوشته شده به قلم ::حسن::


قبلا گفتيم كه ملك عبد اللّه فردي بزرگوار و داراي اصل و نسب و نيك انديش‏ و خوش برخورد بود وي عادتها و سنتهاي قبيله‏اي را مشعل راهش قرار داده و بي‏ شك با دقت و اخلاص كامل به اين سنتها پاي بند بود.يكي از اين عادتها و سنتها اين بود كه جايز نيست از علت آمدن ميهمان سئوال كرد گر چه علت براي ميزبان‏ امري مشخص باشد و بحث از علت آمدن مجاز نيست مگر پس از اينكه ميهمان‏ تمام مراحل ميهماني و استقبال طولاني را پشت سر نهاده باشد.

اينگونه بود كه تمام نشستهائي كه با پادشاه صورت مي‏گرفت دو ساعت و يا سه ساعت اول براي حرفهاي معمول اختصاص داشت و طبق عادت شاه قلم را برداشته و چند بيت شعر از اشعار قديمي مي‏نوشت و معمولا پرستيژ بزرگان را به‏ خود مي‏گرفت چرا كه دوست داشت هميشه چنين تظاهر نمايد كه در زبان و حكم‏ عربي استاد مي‏باشد و اصولا دوست داشت كه اين موضوع را جلو هر ميهمان‏ خارجي ابراز نمايد.

اين بار نيز طبق عادت-پس از پايان مراسم استقبال-افراد قصر را به اطاقش‏ فراخواند و با آنها شروع به دوست داشتني‏ترين بازي نمود و آن عبارت بود از معماها،به اين صورت كه شاه با اطرافيان در موضوع لغت و تاريخ عرب سئوالهاي‏ بسياري را مطرح مي‏نمود سپس يك بيت شعر باستان قرائت مي‏كرد و از آنها مي‏خواست تا منبع و نام شاعر را مشخص كنند و اطرافيان هر چند اگر پاسخ را نيز مي‏دانستند خود را به تجاهل زده گويي هيچ چيزي نمي‏دانند تا اينكه مشخص شود كه تنها شاه داراي علم و معرفت بوده و پيروز ميدان مي‏باشد.

در آن شب جلسه طولاني شد و دايان كه در آداب و رسوم قصر تجربه‏اي‏ نداشت كاسه صبرش لبريز شده بود(به علت اينكه شناختش در زبان عربي فصيح‏ اين مجال را به او نمي‏داد تا از معماها و شعر عربي بهره‏مند گردد)لذا بي صبر شده‏ و با آرنج به پهلوي من زد و يواش به من گفت: اين چه كاري است؟وقت گذشت و چند دقيقه ديگر مي‏بايست‏ برگرديم پس كي وارد موضوع مي‏شوي؟

من به او اشاره كردم كه صبر كند. صحبت ادامه يافت و پس از پذيرايي اوليه ما را به سالن غذاخوري بردند در آنجا به دستور شاه شام مفصلي براي ما تدارك ديده بودند،سپس بحث ادامه يافت‏ و سخن درباره شعر قديم در جريان بود نيمه شب فرا رسيد و براي ما قهوه آوردند و بار ديگر سخن از شعر بود اكنون ساعت يك بعد از نيمه شب را نشان مي‏داد و وقت‏ آن رسيده بود كه به سوي اسرائيل بازگرديم و اين امر مي‏بايست قبل از سپيده‏ صورت گيرد.

موشه دايان ديگر صبرش لبريز شده و ناخن‏هاي خود را كنده بود و هنگامي كه من با عذرخواهي پي در پي و تشكر از ميهمان نوازي گرم شاه از وي‏ اجازه خداحافظي مي‏خواستم،رنگ دايان زرد شده و با آرنج به پهلوي من زد و در حاليكه غضبناك بود به گوش من گفت...آيا مي‏خواهي بروي؟به ياد بياور كه ما براي چه چيزي آمديم...

من به آرامي به وي گفتم:صبر كن،وقتي من بلند شدم و خواستم راه بيفتم تو نيز بلند شو.......


+ روز پنجشنبه 2 مهر1388در ساعت 4:51 نوشته شده به قلم ::حسن::


يك بار ديگر از مرز گذشتيم در حاليكه ما لباس افسران ملل متّحد را بر تن‏ داشته و عبد اللّه التل در آن طرف مرز در انتظار ما بود عبد اللّه خودش ما را از پشت‏نيروهاي اردني عبور داده و به اتومبيلي كه در انتظار ما بود رساند اين بار اتومبيل ازاتومبيلهاي گران قيمت متعلّق به قصر شاهي بود جلوي اين اتومبيل پرچم سلطنتي‏برافراشته شده بود علاوه بر آن بر روي درب‏هاي آن نشان‏هاي سلطنتي نقش بسته‏ بود.

شيشه‏هاي اين اتومبيل با موادي پوشانيده شده بود تا كسي كه در داخل آن‏ نشسته است مشخّص نباشد و اين فرد از ديد هر كسي كه در صدد است تا از حضور افراد داخل اتومبيل آگاهي يابد در امان باشد هر چند كه با دقت نگاه كنند.

همچنين به علت اين كه پانسمان سياهي كه بر روي چشم موشه دايان قرار داشت و به خوبي هويت او را آشكار مي‏نمود مشخص نگردد.

عبد اللّه التل ما را در اين سفر همراهي مي‏نمود تا از نگهباني‏هاي ارتش مستقر در مسير عبور داده و ما را راهنمايي كند،و هنگامي كه من به جايگاه ويژه او نزد پادشاه و ميزان مؤثر بودن او پي بردم تا حدي كه او مي‏توانست در امري خلل وارد كرده و يا تسهيل بخشد به همين جهت من در اين سفر طولاني فرصت را غنيمت‏ شمرده و او را جلب همكاري نمودم.

بنابراين من عبد اللّه را نسبت به خواسته‏هاي خودمان از پادشاه آگاه كردم و او به سخنان من گوش فرا داد بدون اين كه چيزي بگويد گويي اهميّتي به موضوع‏ نمي‏دهد ولي من اضافه كردم:اگر شاه به درخواست‏هاي ما پاسخ مثبت دهد بي‏شك اقدامات اجرائي آن بر عهده او(التل)خواهد بود چرا كه در اين صورت‏ انتقال يك باره هفتصد اسير از مفرق تا قدس با استفاده از تاريكي شب بر عهده وي‏ خواهد بود.

«من همچنين گفتم ما مي‏دانيم كه او مي‏بايست بدون اينكه خبر مزبور به‏ گروههاي افراطي درز كند اتوبوسهائي را كرايه كند و ما آمادگي داريم تا هزينه آنرا پرداخت نماييم.من از چهره عبد اللّه چنين برداشت كردم كه بخوبي به هدف زده‏ام‏ اينجا بود كه وي اهتمام خود را براي اجراي اين امر آشكار نمود.»

«من همچنين به او گفتم:گويا اهتمام شخصي شاه را در اين مسئله احساس‏ نمي‏كنم،و نتيجه موضوع به تلاش تو بستگي دارد هنگامي كه من موضوع را نزد مسئول خود مطرح نمايم بي‏شك او نظر تو را نسبت به مسئله جويا خواهد شد، آنجا پاسخ تو چه خواهد بود؟».

عبد اللّه لحظه‏اي به خود پيچيد و گفت:«آيا مي‏دانيد كه هزينه‏هاي اتوبوسها بسيار زياد خواهد بود؟بله اين براي ما كاملا مفهوم و روشن است. اينجا بود كه التل تصميم گرفته و گفت:پس با شاه صحبت كن و اگر از من‏ سئوال كرد من موضع شما را تأييد خواهم كرد».

«گفته مي‏شود كه عبد اللّه التل در يادداشتهاي خود ادعا نموده كه با آزادي‏ اسراي يهودي مخالفت ورزيده و در گوش شاه به آرامي گفته كه به درخواست‏ ساسون پاسخ مثبت ندهد،و تمام حقايق را منكر شده با اينكه او خود شخصا اقدام‏ به انتقال و تسليم اسراي يهود به قدس نموده است».

سپس ما به الشونه رسيديم.


+ روز چهارشنبه 25 شهریور1388در ساعت 21:7 نوشته شده به قلم ::حسن::


نشست دوم من با ملك عبد اللّه در خصوص تلاش جهت رسيدن به توافقي‏ براي آتش‏بس و ايجاد صلح نبود بلكه اختصاص به موضوع ديگري داشت و آن‏ يك امر انساني بود يعني مسئله اسراي يهودي در اردن،چرا كه اردنيها صدها تن از يهوديان را در بازداشتگاه المفرق زنداني كرده بودند-اين افراد شامل جنگجويان‏ گوش عتسيون و كارگران كارخانه هاراييم و ساكنان قديمي قدس و مدافعان قدس‏ بودند-در ميان اين افراد تنها تعداد كمي در سنين مبارزان بودن ولي ديگر افراد بويژه ساكنان قديمي قدس همگي از سالخوردگان و كودكاني بودن كه ارتش اردن‏ آنان را نيز به كاروان اسرا ملحق نموده بود تا به علت كمي تعداد اسرائي كه در نزد آنهاست در تنگنا قرار نگيرند.

البته خبرهائي كه از اسراي موجود در بازداشتگاه المفرق و خدمات ارائه‏ شده به آنها،به دست ما مي‏رسيد بسيار كم بودند ولي تمامي اين منابع خبري بر اين‏ نكته تكيه داشتند كه اسراي ما در رنج و عذاب بسر مي‏برند بنابراين ما نهايت همت‏ و تلاش خود را بكار بستيم تا اسرا را آزاد نمائيم.


+ روز جمعه 20 شهریور1388در ساعت 18:46 نوشته شده به قلم ::حسن::



هر از گاهي تحقيقات و مقالات و يادداشتها و خاطرات،برخي از جوانب‏ پنهان ارتباطات پشت پرده اعراب و صهيونيستها را براي ما افشاء مي‏نمايند از ميان‏ اين نوشته‏ها مطلبي است كه الياهوساسون وزير اسبق پليس صهيونيستي دست به‏ انتشار آن زده است اين شخص كه در گفتگوهاي ميان تعدادي از شخصيتهاي عربي‏ و صهيونيستي نقش خطيري را ايفا نموده در نوشتار خود به نشستهاي ميان خود و موشه دايان با ملك عبد اللّه اشاره كرده و در مقاله‏اي تحت عنوان«جرقه‏اي در تاريكي ناخواسته»روشهاي به كار گرفته شده در اين ملاقاتها را مطرح كرده و مي‏گويد يهوديان در اين جلسات به خطّ فكري عبد اللّه دست يافتند وي همچنين از عمليات رشوه‏پردازي به برخي از مسئولين اردن و دست و دل بازيهايي كه عبد اللّه با روي باز و طيب خاطر به يهوديان تقديم نموده است پرده برمي‏دارد،مواردي كه‏ پيشرفت يهوديان در جنگ را باعث شده و موضع آنها را تقويت نمود.
من ذيلا متن يادداشت ساسون همان‏گونه كه خود روايت كرده است را مي‏آوريم اين يادداشت را روزنامه«يديعوت اهارنوت»در پيوست هفتگي شماره‏ 346 خود در مورخ 28/8/1970 منتشر نموده است:
«زمستان سال 1948 يا 49 يعني دوره‏اي كه براي اسرائيل حياتي بوده و به‏ دنبال تثبيت موقعيت خود بود و در زماني كه بزرگترين جنگ در نقب برپا شده بود و ما در گذشته نمونه‏اي از آن را نديده‏ايم اسرائيل به خاطر استقلالش قهرمانانه‏ جنگيد اين جنگ با حمله«آساف»شروع شد حمله‏اي كه باعث شد مرزهايي در بخش غزه در طول بيست سال ايجاد گردد علاوه بر هجوم آساف حمله لوط نيز گسترده بود اين حمله باعث شد كشور با جنوب الميت متصل شود و محاصره‏ طولاني و پيوسته از تعداد كمي از يهوديان كه از سدوم دفاع مي‏كردند بر داشته شود و در پايان نيز«حمله حوريب»اتفاق افتاد اين يورش منجر به طرد و دور نمودن‏
كامل مصري‏ها از منطقه نقب گرديد طي اين درگيري ارتش دفاعي اسرائيل وارد منطقه شده و تا مرز ابو عجيله و بئر حمه واقع در سينا در جبهه‏هاي منطقه العريش‏ پيشرفته و در اين مناطق مستقر شد.
دورتر از اين منطقه يعني در اطراف ورودي منطقه«فالوجه»درگيري‏ شديدي ادامه داشت در اينجا بود كه يك لشكر مصر به محاصره درآمد و فرمانده‏ آن افسر جواني به نام جمال عبدالناصر بود،تلاشهاي مصريها براي نجات لشكر خود از اين محاصره منجر به وقوع درگيريها و كشتار ديگري در تمام جبهه‏ها گرديد و بدنبال آن بود كه آتش بس گسترده‏اي برقرار گرديد،جريان از اين قرار بود كه چلوب‏ پاشاي انگليسي فرمانده ارتش عربي طرحي را بنام«طرح دمشق»آماده كرد طبق‏ اين طرح مي‏بايست نيروهاي مشترك عراقي-اردني آماده شده و كوه الخليل را پشت سرگذارده و بطرف فالوجه حركت نمايند و هم زمان نيروهاي مصري‏ مي‏بايست دست به حمله مشابهي از طرف غزه بزنند كه نتيجه دست دادن و بهم‏ رسيدن اين دو نيرو برداشتن محاصره تحميلي بر فالوجه و همچنين بازگرداندن‏ مجدد نقب به دامن كشور بود.(ولي اين طرح به علت وجود روابط سوء و عدم‏ اعتماد ميان ارتش عراق و اردن از جهتي و ارتش مصر از جهت ديگر،اجرا نشده و در نطفه خفه شد).
شايد نپذيريد كه در سايه همين كشتارها و اقدامات خصمانه پياپي و فزاينده، بي شك در همين زمان روابط دوستانه واقعي ميان نمايندگان اسرائيل و نماينده‏ ويژه يكي از پادشاهان عرب ادامه داشت.
هم زمان جلسات و ارتباطات من با دكتر ش.ش در منطقه المصراره در قدس‏ ادامه داشت همچنان‏كه در گذشته نيز اين تماسها با نظم خاصي وجود داشت.در همين زمان نيز تبادل يادداشت‏ها و نامه‏هاي پياپي ميان ما و ملك عبد اللّه در «الشونه»ادامه داشت.از يادداشتي به يادداشت ديگر و از جلسه‏اي به جلسه ديگر بطوريكه بعدها براي هر دو طرف روشن شد كه توقف حالت جنگ و ايجاد صلح‏ برترين راه مي‏باشد.

+ روز جمعه 12 تیر1388در ساعت 23:55 نوشته شده به قلم ::حسن::