قبلا گفتيم كه ملك عبد اللّه فردي بزرگوار و داراي اصل و نسب و نيك انديش و خوش برخورد بود وي عادتها و سنتهاي قبيلهاي را مشعل راهش قرار داده و بي شك با دقت و اخلاص كامل به اين سنتها پاي بند بود.يكي از اين عادتها و سنتها اين بود كه جايز نيست از علت آمدن ميهمان سئوال كرد گر چه علت براي ميزبان امري مشخص باشد و بحث از علت آمدن مجاز نيست مگر پس از اينكه ميهمان تمام مراحل ميهماني و استقبال طولاني را پشت سر نهاده باشد.
اينگونه بود كه تمام نشستهائي كه با پادشاه صورت ميگرفت دو ساعت و يا سه ساعت اول براي حرفهاي معمول اختصاص داشت و طبق عادت شاه قلم را برداشته و چند بيت شعر از اشعار قديمي مينوشت و معمولا پرستيژ بزرگان را به خود ميگرفت چرا كه دوست داشت هميشه چنين تظاهر نمايد كه در زبان و حكم عربي استاد ميباشد و اصولا دوست داشت كه اين موضوع را جلو هر ميهمان خارجي ابراز نمايد.
اين بار نيز طبق عادت-پس از پايان مراسم استقبال-افراد قصر را به اطاقش فراخواند و با آنها شروع به دوست داشتنيترين بازي نمود و آن عبارت بود از معماها،به اين صورت كه شاه با اطرافيان در موضوع لغت و تاريخ عرب سئوالهاي بسياري را مطرح مينمود سپس يك بيت شعر باستان قرائت ميكرد و از آنها ميخواست تا منبع و نام شاعر را مشخص كنند و اطرافيان هر چند اگر پاسخ را نيز ميدانستند خود را به تجاهل زده گويي هيچ چيزي نميدانند تا اينكه مشخص شود كه تنها شاه داراي علم و معرفت بوده و پيروز ميدان ميباشد.
در آن شب جلسه طولاني شد و دايان كه در آداب و رسوم قصر تجربهاي نداشت كاسه صبرش لبريز شده بود(به علت اينكه شناختش در زبان عربي فصيح اين مجال را به او نميداد تا از معماها و شعر عربي بهرهمند گردد)لذا بي صبر شده و با آرنج به پهلوي من زد و يواش به من گفت: اين چه كاري است؟وقت گذشت و چند دقيقه ديگر ميبايست برگرديم پس كي وارد موضوع ميشوي؟
من به او اشاره كردم كه صبر كند. صحبت ادامه يافت و پس از پذيرايي اوليه ما را به سالن غذاخوري بردند در آنجا به دستور شاه شام مفصلي براي ما تدارك ديده بودند،سپس بحث ادامه يافت و سخن درباره شعر قديم در جريان بود نيمه شب فرا رسيد و براي ما قهوه آوردند و بار ديگر سخن از شعر بود اكنون ساعت يك بعد از نيمه شب را نشان ميداد و وقت آن رسيده بود كه به سوي اسرائيل بازگرديم و اين امر ميبايست قبل از سپيده صورت گيرد.
موشه دايان ديگر صبرش لبريز شده و ناخنهاي خود را كنده بود و هنگامي كه من با عذرخواهي پي در پي و تشكر از ميهمان نوازي گرم شاه از وي اجازه خداحافظي ميخواستم،رنگ دايان زرد شده و با آرنج به پهلوي من زد و در حاليكه غضبناك بود به گوش من گفت...آيا ميخواهي بروي؟به ياد بياور كه ما براي چه چيزي آمديم...
من به آرامي به وي گفتم:صبر كن،وقتي من بلند شدم و خواستم راه بيفتم تو نيز بلند شو.......
يك بار ديگر از مرز گذشتيم در حاليكه ما لباس افسران ملل متّحد را بر تن داشته و عبد اللّه التل در آن طرف مرز در انتظار ما بود عبد اللّه خودش ما را از پشتنيروهاي اردني عبور داده و به اتومبيلي كه در انتظار ما بود رساند اين بار اتومبيل ازاتومبيلهاي گران قيمت متعلّق به قصر شاهي بود جلوي اين اتومبيل پرچم سلطنتيبرافراشته شده بود علاوه بر آن بر روي دربهاي آن نشانهاي سلطنتي نقش بسته بود.
شيشههاي اين اتومبيل با موادي پوشانيده شده بود تا كسي كه در داخل آن نشسته است مشخّص نباشد و اين فرد از ديد هر كسي كه در صدد است تا از حضور افراد داخل اتومبيل آگاهي يابد در امان باشد هر چند كه با دقت نگاه كنند.
همچنين به علت اين كه پانسمان سياهي كه بر روي چشم موشه دايان قرار داشت و به خوبي هويت او را آشكار مينمود مشخص نگردد.
عبد اللّه التل ما را در اين سفر همراهي مينمود تا از نگهبانيهاي ارتش مستقر در مسير عبور داده و ما را راهنمايي كند،و هنگامي كه من به جايگاه ويژه او نزد پادشاه و ميزان مؤثر بودن او پي بردم تا حدي كه او ميتوانست در امري خلل وارد كرده و يا تسهيل بخشد به همين جهت من در اين سفر طولاني فرصت را غنيمت شمرده و او را جلب همكاري نمودم.
بنابراين من عبد اللّه را نسبت به خواستههاي خودمان از پادشاه آگاه كردم و او به سخنان من گوش فرا داد بدون اين كه چيزي بگويد گويي اهميّتي به موضوع نميدهد ولي من اضافه كردم:اگر شاه به درخواستهاي ما پاسخ مثبت دهد بيشك اقدامات اجرائي آن بر عهده او(التل)خواهد بود چرا كه در اين صورت انتقال يك باره هفتصد اسير از مفرق تا قدس با استفاده از تاريكي شب بر عهده وي خواهد بود.
«من همچنين گفتم ما ميدانيم كه او ميبايست بدون اينكه خبر مزبور به گروههاي افراطي درز كند اتوبوسهائي را كرايه كند و ما آمادگي داريم تا هزينه آنرا پرداخت نماييم.من از چهره عبد اللّه چنين برداشت كردم كه بخوبي به هدف زدهام اينجا بود كه وي اهتمام خود را براي اجراي اين امر آشكار نمود.»
«من همچنين به او گفتم:گويا اهتمام شخصي شاه را در اين مسئله احساس نميكنم،و نتيجه موضوع به تلاش تو بستگي دارد هنگامي كه من موضوع را نزد مسئول خود مطرح نمايم بيشك او نظر تو را نسبت به مسئله جويا خواهد شد، آنجا پاسخ تو چه خواهد بود؟».
عبد اللّه لحظهاي به خود پيچيد و گفت:«آيا ميدانيد كه هزينههاي اتوبوسها بسيار زياد خواهد بود؟بله اين براي ما كاملا مفهوم و روشن است. اينجا بود كه التل تصميم گرفته و گفت:پس با شاه صحبت كن و اگر از من سئوال كرد من موضع شما را تأييد خواهم كرد».
«گفته ميشود كه عبد اللّه التل در يادداشتهاي خود ادعا نموده كه با آزادي اسراي يهودي مخالفت ورزيده و در گوش شاه به آرامي گفته كه به درخواست ساسون پاسخ مثبت ندهد،و تمام حقايق را منكر شده با اينكه او خود شخصا اقدام به انتقال و تسليم اسراي يهود به قدس نموده است».
سپس ما به الشونه رسيديم.
نشست دوم من با ملك عبد اللّه در خصوص تلاش جهت رسيدن به توافقي براي آتشبس و ايجاد صلح نبود بلكه اختصاص به موضوع ديگري داشت و آن يك امر انساني بود يعني مسئله اسراي يهودي در اردن،چرا كه اردنيها صدها تن از يهوديان را در بازداشتگاه المفرق زنداني كرده بودند-اين افراد شامل جنگجويان گوش عتسيون و كارگران كارخانه هاراييم و ساكنان قديمي قدس و مدافعان قدس بودند-در ميان اين افراد تنها تعداد كمي در سنين مبارزان بودن ولي ديگر افراد بويژه ساكنان قديمي قدس همگي از سالخوردگان و كودكاني بودن كه ارتش اردن آنان را نيز به كاروان اسرا ملحق نموده بود تا به علت كمي تعداد اسرائي كه در نزد آنهاست در تنگنا قرار نگيرند.
البته خبرهائي كه از اسراي موجود در بازداشتگاه المفرق و خدمات ارائه شده به آنها،به دست ما ميرسيد بسيار كم بودند ولي تمامي اين منابع خبري بر اين نكته تكيه داشتند كه اسراي ما در رنج و عذاب بسر ميبرند بنابراين ما نهايت همت و تلاش خود را بكار بستيم تا اسرا را آزاد نمائيم.